بازی مافیا؛ این فقط یک بازی نیست، درس زندگی ست!

به گزارش اردکان خبر، خبرنگاران: اخیراً، چون برای چند صدمین بار در برهه حساس کنونی قرار گرفتیم، سراغ گذشته رفتم تا تجربیات کاری ام را جمع بندی کنم و از آن ها یاری بگیرم. در این نوشته یکی از تجربیات کاری بسیار آموزنده و جذابم را تعریف می کنم. تجربه نابی که توسط 30 دقیقه بازی مافیا در زمان استراحت برایم ساخته شد.

بازی مافیا؛ این فقط یک بازی نیست، درس زندگی ست!

ما هر روز بعد از نهار 30 دقیقه به گپ زدن یا بازی اختصاص می دادیم. بعد از مدتی این 30 دقیقه به لطف همکاری و علاقه بچه ها تبدیل شد به یک زنگ تفریح با چاشنی بازی مافیا.

اوایل درگیر هیجان و شناخت بازی همدیگر بودیم. کم کم گذشت و متوجه شدم جمع کوچک ما در واقع یک ماکت از جامعه عظیم ماست، و اگر بتوانم منطق های ریز و درشت حاکم بر آن را کشف کنم، می توانم با یاری آن ها تصویری ساده شده از دنیا در ذهنم بسازم و با این وسیله به شناخت آن نزدیک تر شوم.

در طول این فرایند، یاد گرفتم که ای دل غافل! خیلی از مفاهیمی که در جامعه به آن ها دل خوش داشتیم، مثل دموکراسی، حق انتخاب یا استقلال فکری شوخی بی مزه ای بیش نبوده و جوامع انسانی از آن چه فکر می کردیم پیچیده تر هستند. با چشمان خودم دیدم؛ فرد مستقلی که بتواند از تاثیر فاکتور های اجتماعی در امان باشد، وجود ندارد.

منطق اصلی بازی مافیا چیست؟

منطق بنیادین مافیا این است: عده ای انسان دور هم جمع شده اند (جامعه) تعداد کمی از آن ها مافیا (آدم بد ها یا اسمی که در این نوشته برایشان گذاشته ام: دروغگوها) و بقیه شهفرایندان معمولی هستند. (مثل من و شما در دنیای واقعی)

این نکته یکی از شاهراه ها برای درک منطق اصلی قاعده بازی است: مافیا یک قدم از شهفرایندان جلوتر است. در این بازی اولین کارِ هر شهفرایند این است که بفهمد دروغگو کیست؟

در حین بازی متوجه یک منطق بنیادین مشترک مافیا و دنیا خودمان شدم.

منطق بنیادی مافیا چه شباهتی با منطق بنیادین واقعیت ما دارد؟

شب اول - دیالوگ خدا که به نوعی ناظر بازی است و از همه چیز باخبر است.

وقتی چشم ها را باز می کنید، به دنیایی پرتاب می شوید که قواعد مافیا بر آن حکم فرماست و شما بر اساس نقشی که برای تان تعریف شده، تمام کوشش تان را می کنید تا تیم تان برنده گردد، چون منافع واقعی شما عمیقا با اعضای تیم تان گره خورده است. معمولا وقتی آدم ها به دنیایی وارد می شوند، قبل از اینکه درباره قواعد بازی فکر نمایند، منافع خود را شناسایی می نمایند و در راه تحقق آن ها گام برمی دارند. انگار دنیا هم مثل یک بازی است که همان ابتدا قواعدش را برای ما تعریف می نماید و برای تحقق نقش ها تربیت مان می نماید. البته نکته انحرافی این جاست که قواعد بازی را مافیا طراحی نموده اند، نه شهفرایندان.

یک شهفرایند مثل همه آدم های معمولی شب ها می خوابد و صبح ها برای کاروبارش بیدار می گردد. هدف اصلی اش این است که بقای زندگیش تامین گردد. اما مافیایی وجود دارد که از قضا فعالیت های هدفمند شبانه و روزانه اش به مرگ شهفرایندان ختم می گردد. حتی اگر در ظاهر دوست شهفرایندان باشد و مطلعانه قصد کشتن آن ها را نداشته باشد، صرفا منافعش در این راستا است که گاهی مجبور می گردد آن ها را بکشد.

شهفرایندان چه بخواهند و چه نخواهند، زندگی شان جایی با مافیا تلاقی پیدا می نماید و به همین دلیل چاره ای ندارند جز اینکه مافیا را شناسایی، و عملیاتش را خنثی نمایند. رفاقت ظاهری مافیا هم کارکردش این است که شهفرایندان را از فهم این تضاد منافع دور می نماید و منافع مشترک دروغینی می سازد که پرده ای بر واقعیت می کشند. پس اولین وظیفه یک شهفرایند این است که دروغگو (یا بهتر بگویم؛ دروغ) را پیدا کند. نه لزوما به دلیل اینکه این رفتار اخلاقی است، بلکه به این دلیل که منافع او عمیقا با این رفتار گره خورده است.

دروغ را در زمانه ات بشناس!

وقتی در این بازی سعی می کنید دروغ را بشناسید، به چند الگوی کلی در دروغگو ها می رسید.

اگرچه اصل اول این است؛ تا قبل از اینکه کارت ها رو شوند، نمی توانید از چیزی مطمئن باشید. خیال تان را راحت کنم؛ لحظه ای هم نمی توانید به مغزتان استراحت دهید. دائما باید سوال بپرسید. هر لحظه غفلت و سهل انگاری از این وظیفه شهفرایندی می تواند همه شهفرایندان را به قهقرا ببرد.

اما با همه این پرده ها که دروغ را پوشانده اند، کجا باید ردِ دروغ را بگیریم؟

دروغگو های زمانه ما چه ویژگی هایی دارند؟

دروغ گو ها به شدت اعتماد به نفس ضعیفی دارند

یک مافیاباز حرفه ای می داند که گاهی گوشه ای نشستن و هیچ نگفتن یعنی یک مافیا کمین نموده. البته دروغگو ها وقتِ شلوغ بازی صدای بلندی دارند. اما اگر دروغ های شان را به چالش بکشید و تناقض های منطق و رفتارشان را رو کنید، خواهید دید اعتماد به نفس خوبی در مواجهه با این چالش ها ندارند و ترجیح می دهند جوابی ندهند. یا بهتر از آن شما را در بازی بکُشند.

آن ها ناخودمطلع خوب می دانند چه دروغ گو هایی هستند. می دانند چیزی کم دارند و برای همین به لحاظ روانی مجبورند چیزی اضافه بر سازمان ارائه دهند تا باور کنید که به حضرت عباس دروغ نمی گویند!

دروغگو ها بیش از حد مطمئن هستند

مافیا مطمئن است که خودش دروغ می گوید و همچنین مطمئن است شما راست می گویید و از چیزی خبر ندارید! بنابراین ناخودمطلع اطمینان خاصی در تحلیل هایش دارد، اطمینانی که به لحاظ منطقی نمی تواند در شهفرایندان وجود داشته باشد. این قضیه باعث می گردد شهفرایندان آدم های شکاکی به نظر برسند. حتی زمانی که شهفرایندان به مطلعی می رسند و از چیزی مطمئن می شوند، باز هم اطمینان آن ها از جنس متفاوتی است. این اطمینان شنماینده است، از کند و کاو واقعیت و فهم طولانی مدت ناشی شده است و هر لحظه امکان دارد فروبپاشد. این ویژگی کجا به یاری مافیا می آید؟

ما آدم ها از شرایط نامشخص شنمایندگی رنج می بریم و ثبات و اطمینان را ترجیح می دهیم. ما عمیقا احتیاج داریم گفتمان ها و ایده های محکمی داشته باشیم و بتوانیم به آن ها تکیه کنیم. در نتیجه خیلی وقت ها ناخودمطلع ترجیح می دهیم به گفتمان محکم مافیایی تکیه کنیم، تا اینکه در هزارتوی شکاکیت شهفرایندی گیر بیفتیم. برداشت من این است: ماهیت زندگی شهفرایندی با شکاکیت همیشگی و معلق بودن گره خورده. زمانی که مطمئن شویم پاسخ را پیدا نموده ایم، شاید مافیا شده ایم و داریم به خودمان دروغ می گوییم!

دروغ گو ها گاهی بی دلیل مهربان می شوند

وقتی شهفرایند مرحله شناسایی دروغ را رد کند، ماموریت شهفرایندی او تازه آغاز می گردد. او باید به بقیه شهفرایندان دروغ را نشان بدهد و با یاری آن ها عملیات مافیا را خنثی کند. دروغگو ها هم طبعا سعی می نمایند او را تخریب نمایند.

وقتی دروغگو احساس کند شما در جامعه مقبول تر از آن هستید که بتواند چهره تان را خراب کند، سراغ این می آید که با شما رفیق گردد و این طور قسر در رود. اینجاست که یک مرتبه محبوب دلش می شوید، چون قوی تر از آن هستید که سرشاخ شدن با شما برای او بصرفد.

دروغگو ها حرف بی ربط زیاد می زنند

به دلیل اینکه دروغگو ها با راستگو ها تضاد منافع دارند، ناخودمطلع و خودمطلع سراغ بحث هایی می فرایند که موضوعیت خاصی برای راستگو ها (شهفرایندان) ندارد. مثلا در زمانی که همه از مرگ و میر کرونا شوکه شده اند و در این باره حرف می زنند، یک دروغگوی ناشی ممکن است از علایق دوران کودکی اش حرف بزند و یک دروغگوی کمی کاربلد تر شاید خوبی های کرونا را برشمارد! البته در جوامع واقعی بسیاری از مواقع آدم ها مطلعانه و به قصد گول زدن ما دروغگو نمی شوند، بلکه نقش شان برای شان تعریف شده و آن ها هم انتخاب می نمایند با نقش شان همراهی نمایند. (انتخاب نه به آن معنایی که پیش از مافیا فکر می کردم!)

حقیقتش را بخواهید، من نمی گویم از علایق کودکی نباید حرف زد. اما حرف زدن از ترس های واقعی در مواقع بحران، یک کارکرد بنیادین و تکاملی برای نوع بشر دارد و در نهایت قرار است به بقای او و جامعه یاری کند.

از طرفی ظرفیت رسانه ای محدود است و وقتی با حرف های بی ربط و بی فایده اشباع می گردد، دیگر جایی برای کارکرد های بنیادین آن (که اساسا برای همین به وجود آمده است که در چنین مواقعی به یاری ما بیاید) باقی نمی ماند.

مثل اکسپلور اینستاگرام که تبدیل به بازار مکاره ای شده که هیچ هدفی جز سرگرم کردن ما را دنبال نمی نماید. اینجاست که رسانه نقش مافیا را بازی می نماید و عجب مافیای پرقدرت و ترسناکی است!

دروغگویان قلابی: از بین برندگان سرمایه اجتماعی اعتماد

گاهی هم پیش می آید که آدم ها دروغگو نباشند، ولی دروغ بگویند! چطور این اتفاق می افتد؟

زمانی که یک شهفرایند - که هیچ نفع مشترکی با مافیا ندارد - مافیاگونه رفتار می نماید. شما هم اگر مافیا بازی نموده باشید، حتما با این نقطه کور مافیا مواجهه شده اید؛ گاهی اوضاع بر وفق مراد پیش نمی رود. انگار همه شهفرایندان دست به دست هم مافیا شده اند. مطلعی شما که فهمیده اید اوضاع از چه قرار است، راه به جایی نمی برد و نمی توانید آن را به درستی به دیگران منتقل کنید. مثالی بزنم؛ یکی از بچه ها که بیشتر مواقع مافیا می شد و با اعتماد به نفس بلوف می زد، تک و توک مواقعی که شهفرایند می شد، کاملا بی دفاع بود. دفاعیه هایش را باور نمی کردیم و او را می کشتیم. داستان چوپان دروغگو را یادتان است؟

چه مافیا باشیم و چه نباشیم، دروغ یک سرمایه اجتماعی بسیار ارزشمند را از بین می برد و آن اعتماد است. موضوع این است که به نفع مافیاست سرمایه اجتماعی ما را از بین ببرد و چیز های دلخواهش را جایگزین کند و طبیعتا به ضرر ما. باز برگشتیم به بحث تضاد منافع. مشکل اساسی از جایی آغاز می گردد که شهفرایندانی هستند که به منافع خودشان مطلع نیستند. در نتیجه دچار این کژفهمی می شوند که با مافیا منافع مشترکی دارند و عملاً مافیا می شوند.

قسمت غم انگیز ماجرا این است که سرِ آخر هم قرار نیست چیزی دستگیرشان گردد.

توجه شما را به یک واقعیت انحرافی جلب کنم: این ثابت می نماید که تاثیر رفتار های ما عمیق تر از آن چیزی است که فکر می کنیم. یک بار دروغ گفتن کافی است برای اینکه سرمایه اجتماعی ما تا مدت ها به خطر بیفتد. پس اینطور نیست که دروغ بگوییم و فکر کنیم این یک مساله شخصی است و مخاطب باید عاقل باشد. (مثل منطق خوشِت نمی یاد آنفالو کن!)

حقیقت این است که وقتی دروغ می گوییم و سرمایه اجتماعی را نابود می کنیم، راه صد ها نفر دیگر را هم برای به دست آوردن آن سرمایه اجتماعی نابود نموده ایم.

دروغگو ها شاخ و دم ندارند و می توانند یکی از ما باشند

در یکی از بازی هایی که حسابی حرفه ای شده بودیم و دروغگویی یکدیگر را با پیروزمندی در کسری از ثانیه شناسایی می کردیم، یکی یکی کسانی که به آن ها شک داشتیم را کشتیم و پیروزمندانه منتظر اعلام بُرد شهفرایندان بودیم. بازی تمام شد و فهمیدیم سه مافیای آن بازی تا لحظه آخر در بازی مانده بودند و ما شهفرایندان باخته بودیم!

حقیقتش را بخواهید آن روز آن قدر متعجب بودم که تا دو ساعت بعد از پایان بازی فقط ذهنم درگیر این بود که آخر ما هشت نفر شهفرایند مسئول، حرفه ای و کاربلد چطور به اتفاق هم با اعتماد به نفس کامل با سر به قعر چاه سقوط کردیم؟ ذهن ما چه خطا هایی نموده بود؟ با وجود اینکه فکر می کردیم اگر تک تک ما مستقلا، فکر شده و مسئولانه تصمیم بگیریم بازی را می بریم؟

وقتی راستگو های باهوش با سر تو دیوار می فرایند

از اینجا می شد فهمید حق انتخاب، تفکر مستقل و دموکراسی (مشخصا در شکل رای دادن) رویا های قشنگی هستند، اما منطق جامعه پیچیده تر از آن است که این ها چیزی بیش از یک شوخی بامزه باشد. اشتباه ما چه بود؟

یکی از عظیمترین اشتباه های ما امید بود. یکی از همکار ها که شهفرایند مسئولی بود و تمام کوششش را برای شناسایی مافیا می کرد، قوه تشخیص خوبی هم داشت. این بار رفتار او تغییر چندانی ننموده بود و مثل سابق همپای ما به دنبال مافیا می گشت. ظاهرا ما نه شهفرایند مسئول بودیم که سخت مشغول فعالیت شهفرایندی مان بودیم. غافل از اینکه ما هشت شهفرایند شکاک و یک مافیای مطمئن بودیم.

حقیقت این است که ما نمی توانیم همه فاکتور های تاثیرگذار اجتماعی را کنار بگذاریم و فرض کنیم می گردد مستقل از جامعه ای که در آن زیست می کنیم، فکر کرد. آخر شب هایی که ما خواب هستیم، پول، قدرت و رسانه به انواع و اقسام اشکال برای جهت دهی به ذهن ما صرف می شوند و عینا مثل مافیا یک قدم از ما جلوتر هستند، و برای اینکه به آن ها برسیم باید با سرعت بیشتری بدویم.

چطور می توانیم فرض بگیریم که ما از همه این ها هیچ تاثیری نمی گیریم و مستقلا تصمیم می گیریم و رای می دهیم؟ (ذهن تان را سمت انتخابات نبرید، ما هر روز داریم حق انتخاب دروغین مان را در انواع و اقسام موقعیت ها خرج می کنیم و مستقلا انتخاب می کنیم، در حالی که این رشته را از خیلی وقت پیش برای ما دوخته اند!)

سوتی عظیم دیگر این بود که دو نفر ادعای کارمطلعی داشتند و ما باهوش ها کارمطلع واقعی را کشتیم و مافیا را نگه داشتیم! دلیلش این بود که کارمطلع واقعی داشت بال بال می زد که به ما بفهماند کارمطلع است درحالیکه مافیا (که بسیار حرفه ای شده بود و بازیگر قابلی هم بود) با منطق و اعتماد به نفس فزاینده ای ما را توجیه کرد که خیر، ایشان مافیاست و من منجی شما هستم!

در واقع ما گول ویژگی اول و دوم دروغگو ها (طبقه بندی های ذهنی مان) را خوردیم و فقط به آن ها تکیه کردیم. بله آدمیزاد نباید فراموش کند که این طبقه بندی ها و بولِت ها فقط برای این هستند که بتواند موضوع را بهتر صورت بندی و درک کند. اما واقعیت منتظر نمی ایستد تا ببیند در طبقه بندی های ما جا می گردد یا نه! بلکه هربار با صورت متفاوت و منحصر به فردش سراغ ما می آید.

چاره ای جز این نداریم که به محدودیت های ذهنی مان واقف بمانیم. وگرنه ممکن است خیلی راحت سرمان را به باد دهیم. ضروری است بتوانیم نسبت خود با دنیا بیرون (فارغ از هر آنچه درون ماست؛ مثل عزم برای تغییر دنیا) را به درستی درک کنیم.

با دروغگو ها و دروغ چه کنیم؟

برعکس بازی مافیا که باید دروغگو ها را بکشیم، فکر می کنم بعد از شناختن آن ها اولین کاری که باید بکنیم، مطلع سازی است.

یادتان هست گفتم دروغگو ها و راستگو ها تضاد منافع دارند، و سراغ حرف های متفاوتی می فرایند؟ فرض کنید که من؛ امیلی دروغگو توانسته ام خوب نقش راستگو را برای تان بازی کنم و حسابی روی شما تاثیر گذاشته ام که آقا جان ببین این کرونا که الان خدمت ما رسیده چیز خوبی می تواند باشد و لازم نیست نگرانش باشی. اصلا خبری جایی نیست که انقدر شلوغش نموده ای! شما هم به واسطه اعتماد ناخودمطلع به هم نوع تان و اینکه فکر می کنید من یک شهفرایند مطلع هستم، از این حرف من تاثیر گرفته اید.

حال وقتی بفهمید که من دروغگو هستم، قبل از محاکمه من، باید به همه کسانی که متقاعد شده بودند نگران کرونا نباشند، بگویید: آهای شهفرایندان ساده نگران کرونا باشید و این چرندیات را فراموش کنید! نگرانی رویکردتان را تغییر می دهد، شما را به حرکت واقعی وامی دارد و جامعه ای را نجات خواهد داد!

نباید فراموش کنیم که این نقش ها سیال هستند و مشکل اصلی ما قواعد بازی است، نه اشخاصی که انتخاب شده اند (و انتخاب نموده اند) بازو های پیش فراینده آن باشند. هدف رویکرد های کلانی هستند که ما را به صورت سیستماتیک راهنمایی می نمایند و از آنجایی که مادیت و شاخ و دم ندارند، موثرترین سلاح در مقابل شان مطلعی است. مطلعی مثل یک اپیدمی در جامعه پخش می گردد و همه زحمات دروغگو ها (که بازو های یک رویکرد کلان هستند) را نقش بر آب می نماید.

شاید عجیب به نظر برسد، اما رسیدن به این تحلیل ها برای من که جوان ساده و خامی بودم، به اندازه ماه ها بازی طول کشید. الان هم که مدتی از دوران شیرین و تلخ مافیا می گذرد، هنوز برخی از حقایقی که از مافیای ده نفره مان آموختم، مو را به تنم سیخ می نماید. حاضرم شرط ببندم اگر روزی شغلم و این روز ها فراموشم شده باشد، این حقایق هنوز ­­با من هستند.

حقیقتش را بخواهید، حالا با تمام وجود می دانم من شهفرایندی هستم که به دنیا مافیا ها پرتاب شده ام و آن ها وظایفم را از پیش برایم معین نموده اند. تا وقتی مافیا هست، من باید دروغ را شناسایی و خنثی کنم. چه از این وظیفه مطلع باشم و چه نباشم و مشغول به شب رساندن صبح ها باشم.

شما چطور با این نوشته ارتباط برقرار کردید و ذهن تان به چه سمت و سو هایی رفت؟ آیا مثالی واقعی به ذهن تان آمد که به این نوشته ارتباط پیدا کند؟

منبع: برگرفته از یادداشت امیلی در شبکه اجتماعی ویرگول

منبع: برترین ها
انتشار: 21 مهر 1399 بروزرسانی: 21 مهر 1399 گردآورنده: ardakankhabar.ir شناسه مطلب: 242

به "بازی مافیا؛ این فقط یک بازی نیست، درس زندگی ست!" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "بازی مافیا؛ این فقط یک بازی نیست، درس زندگی ست!"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید